سفارش تبلیغ
صبا ویژن

روزانه ها

اعتقاد غرب به چیست؟

پوپر در کتاب «می دانم که هیچ نمی دانم»(که شامل مجموعه مصاحبه هایی است که روزنامه ی دی ولت در سال 1990 و 1987 با پوپر انجام داده) مقاله ای دارد تحت عنوان «‌اعتقاد غرب به چیست؟». که البته یک سخنرانی است که در انتهای این کتاب آمده. این متن سخنرانی از جنبه هایی نکات خیلی جالبی برایم داشت. و از آن جا که تنها ذکر این نکته ها از کلیت مطلب و فهم اش می کاهد، تصمیم گرفتم متن سخنرانی را همراه با تاکیدات بر نکات، منتشر کنم. متن انگلیسی را نتوانستم پیدا کنم. و این ترجمه ای است از آقای پرویز دستمالچی در همان کتاب ذکر شده چاپ نشر ققنوس.

تاکیدات بولد شده و هایلایت ها از من است. و کل مقاله را به صورت روزانه قرار خواهم داد . انشااله

 

 

اعتقاد غرب به چیست؟[1]

متاسفانه باید [سخنانم را] با یک پوزش آغاز کنم: پوزشی به خاطر عنوان سخنرانی ام. این عنوان چنین است:‌« اعتقاد غرب به چیست؟»‌من هنگامی که به تاریخ اصطلاح «غرب» فکر می کنم،‌ از خود می پرسم آیا بهتر نبود از این واژه استفاده نمی کردم، زیرا اصطلاح «غرب»[2]          ترجمان واژه ی انگلیسی the west  است و این اصطلاح در انگلستان،، به ویژه پس از ترجمه ی کتاب افول غرب اشپنگلر [ Abendland  به معنای تحت اللفظی جایی است که در آن آفتاب غروب می کند، یعنی همان غرب] رایج شد. عنوان کتاب او به زبان انگلیسی The Decline of the West [افول غرب] است. اما روشن است که من ابدا کاری به اشپنگلر ندارم، زیرا او نه تنها پیامبری دروغین است که زوال و افول را پیشگویی می کند، بلکه خود نماد مجسم و روشن زوال و افولی حقیقی است: پیشگویی های او نشان از زوال و افول و سقوط وجدان های روشنگرانه ی بسیاری از متفکران غرب دارد. این نوع پیشگویی ها مبین پیروزی تزویر روشنفکرانه و تلاشی به منظور بمباران مردمان تشنه ی کسب دانش با کلماتی گمراه کننده است،‌ و در یک کلام پیروزی هگل باوری و تاریخ گرایی اوست، یعنی همان چیزی که شوپنهاور[3]، بیش از صد سال پیش آن را وبای معرفتی آلمان نامید و به مبارزه با آن پرداخت.

بناربراین به دلیل انتخاب این عنوان و به دلیل سوء تفاهم هگلی ای که ممکن است از این رهگذر به وجود آید، مجبورم سخنرانی ام را با این تذکر شروع کنم که من با فلسفه ی هگل و با این نوع پیشگویی های پیامبرانه درباره ی زوال یا روند تکامل [تاریخ] هیچ گونه رابطه ای ندارم.

از این رو، ابتدا می خواهم خود را به عنوان فیلسوفی قدیمی، یعنی به عنوان یکی از پیروان جنبش گم و سپری شده ای معرفی کنم که کانت از آن با عنوان جنبش «روشنگری» و دیگران با نام جنبش «روشنگرانه» یا «روشنگر» سخن می گفتند. این امر بدین معناست که من فردی خردگرا (راسیونالیست)‌هستم و به حقیقت و عقل، هر دو، اعتقاد دارم. روشن است که این سخن ابدا بدین معنا نیست که من به قدرت اکمل عقل بشر معتقدم.

به نظر من، فرد خردگرا به هیچ وجه نه خودش در خرد ناب حل می شود و نه از دیگران انتظار دارد که موجودی شوند خلاصه شده در خرد ناب. چنین تصور و انتظاری کاملاٌ بی خردانه است. هر انسان عاقلی از جمله فرد خردگرا،‌به خوبی می داند که خرد در زندگی انسان دارای نقشی بسیار متواضعانه است، و این نقش عبارت است از تفکرات و بحث های انتقادی. هنگامی که از عقل و خردگرایی حرف می زنم منظورم هیچ چیز نیست مگر این اعتقاد که ما می توانیم از راه انتقاد یاد بگیریم – از راه بحث های انتقادی با دیگران و انتقاد از خود. کسی که آمادگی یادگیری از دیگران را دارد، فردی خردگراست. البته نه به این معنا که هر آموزه ای را به سادگی و مقلدوارمی پذیرد، بلکه به این معنا به دیگران اجازه می دهد ایده های او را نقد کنند و خود نیز به نقد ایده های دیگران می پردازد. تاکید من در اینجا بر «بحث انتقادی» است. خردگرای واقعی هرگز تصور نمی کند که خود او، ‌یا شخص دیگری، حکمت و دانش را با قاشقی بزرگ بلعیده است. او می داند که ما همواره نیاز به ایده های جدید داریم و انتقاد [به خودی خود] هر گز موجب ایده های جدید نمی شود. اما به ما کمک می کند تا بتوانیم جو را از کاه جدا کنیم، یعنی خوب را از بد تمیز دهیم. فرد خردگرا همچنین می داند که پذیرش یا رد ایده ای هرگز امری صرفاْ خردگرایانه نیست، اما فقط بحث انتقادی است که می تواند به ما کمک کند تا ایده ای را از زوایای هر چه بیشتری نگاه و بررسی کنیم و قادر باشیم بهتر درباره ی آن فضاوت کنیم. فرد خردگرا طبیعتاٌ هرگز ادعا نمی کند که تمام روابط انسانی فقط در بحث های انتقادی خلاصه می شود. چنین ادعایی کاملاٌ غیرعقلانی و بی خردانه است. اما او احتمالا می تواند چنین بگویدکه رابطه ی میان«دادن و گرفتن»، که پایه و اساس بحث انتقادی است، از نظر انسانی اهمیت بسیار زیادی دارد. زیرا ابتدا در این رابطه است که فرد خردگرا روشن می شود که او خودش مدیون دیگران است و انسان فقط از راه انتقاد دیگران توانایی لازم را برای انتقاد از خودش به دست می آورد. شاید بتوان نگاه خردگرایانه را چنین بیان کرد: شاید حق با تو باشد، نه با من، و شاید هم ما در بحث انتقادی خود سرانجام به این نتیجه نرسیم که حق با چه کسی است، اما به این ترتیب : یعنی پس از بحث انتقادی ، هر دو حتما موضوع را روشن تر از پیش می بینیم، یعنی هر دو می توانیم از یکدیگر بیاموزیم – البته تا زمانی که فراموش نکنیم، موضوع این نیست که حق با چه کسی است، بلکه عمدتاٌ این واقعیت است که [هر دو] به حقیقت عینی اندکی نزدیک یا نزدیک تر شده ایم. زیرا مسئله ی هر دوی ما دستیابی به همین حقیقت عینی است.

این خلاصه ای است از آنچه من خردگرایی می نامم.

ادامه دارد...انشااله

[1] این سخنرانی در سال 1985 در زوریخ و به دعوت آلبرت هونولد (Albert Hunold) ایراد شده است.

[2]  der Westen

[3] [Arthur] Schopenhauer (1788-1860)